.....................یه روز میام به جستجوت

مراسم کامل اسکار ۲۰۰۹ مراسم کامل اسکار ۲۰۰۹
مراسم کامل اسکار ۲۰۰۹ به همراه فیلم زاغه نشین با زیر‌نویس فارسی
کسب درآمد اینترنتی
با کمتر از ۲ ساعت کار در روز درآمدی معادل ۹۰۰.۰۰۰ تومان داشته باشید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 16 تیر ماه سال 1385
آهنگ جدید و زیبا از حسین و آریان

جمعه 16 تیر ماه سال 1385

محسن یگانه


یکشنبه 11 تیر ماه سال 1385
سر کلاس عشق نری

امروز رفته بودم مغازه مش لطف الله برای مامان فلفل و زرد چوبه بگیرم . مش لطف الله همونطور که داشت زردچوبه رو می ریخت تو پاکت خندید و گفت : دخترجون تو و اون دو تا خانوم معلم خوب تو محل معروف شدین . پرسیدم معروف شدیم ؟ یعنی چی ؟؟ گفت آره دیگه امروز اون سه تا پسر شیطونه ، همونایی که همیشه سر کوچه ان ( فهمیدم منظورش تو و دوستاته ) اومده بودن اینجا می پرسیدن کدوم یکی از شما سه تا خوشگل تره ، تو یا اون دو تا خانوم معلمه ؟ پرسیدم مش لطف الله کدومشون پرسید من خوشگلم ؟ جواب داد نمی دونم دختر جون ، من که حافظه درست و حسابی ندارم ، پسرای این محل هم ماشالله هزار ماشالله اینقدر زیادن که آدم اسم همشون رو قاطی می کنه . چیه نکنه تو هم گلوت گیر کرده ؟ تندی گفتم نه نه ... همینجوری پرسیدم . می خواستم مطمئن بشم که تو پرسیدی . حتما" تو پرسیدی دیگه ... آخه تو عاشق منی نه دوستات . صد بار بهت گفتم جلو دوستات اسم منو نگو گوش نمی دی که . حالا دیگه مش لطف الله هم قضیه عشق و عاشقی ات رو فهمیده . آبروم رفت . می دونی اگه به بابام بگه چه آبروریزی می شه ؟ تو همین فکرها بودم که یهو یه چیزی به ذهنم رسید . با تعجب پرسیدم مش لطف الله کدوم دو تا معلم ؟ ما که تو محل معلم نداریم ؟؟ با خنده گفت همون دو تا وروجک دیگه ماندانا و غزال . شدن معلم خصوصی این پسره جواد و دوستش . دلم هوری ریخت . با بغض گفتم یعنی چی ؟ آخه اونا که خودشون شاگردن نه معلم . مش لطف الله گفت والله چی بگم ؟ من که از کاراشون سر در نمی آرم . چند روز پیش روز جمعه یه ورق آوردن چسبوندن رو تیر چراغ برق جلو مغازه من . به منم گفتن اگه یه وقت کسی رو سراغ داشتم که تجدید شده باشه و برای تابستون معلم خصوصی بخواد بهشون بگم . بعد هم دیروز پریروز این دو تا وروجک ، جواد و دوستش رو می گم با خوشحالی اومدن اینجا و گفتن برای تجدیدی فیزیکشون این دو تا خانوم معلم رو پیدا کردن که بهشون درس بدن . حالا هم یکی دو روزه اینا می رن خونه به اون دو تا درس می دن . شاید هم این دو تا وروجک عاشق خانوم معلم هاشون باشن و درس و تجدیدی فقط بهونه باشه . هی ... جوانی کجایی که یادت به خیر ... دختر جون ما هم بچه که بودیم و همسن شماها از این کارها زیاد می کردیم . امروز عاشق بودیم ، فردا فارغ .... تا آخرش خدا بیامرز بلقیس رو دیدیم و یه دل نه صد دل عاشقش شدیم و یه عمر هم عاشقش موندیم . دلم می خواست همونجا بشینم و یه فصل گریه کنم . آخه یعنی چی ؟ یعنی تو واقعا" عاشق این دختره شدی ؟؟ پس اون نامه ، اون حرفها ، نه... امکان نداره . حتما" تو عاشق منی . با ناراحتی از مغازه اومدم بیرون . به خونه که رسیدم رفتم تو آشپزخونه ، زردچوبه و فلفل رو دادم دست مامان و گفتم مامان میشه آدم تو چند روز عاشق دو نفر بشه ؟ مامان بهت زده نیگام کرد و گفت تو حالت خوبه دختر ؟ اون از مغازه رفتنت که رفتی و بعد از یه ساعت برگشتی ، اینم از سوال های عجیب و غریب پرسیدنت . چیه ، نکنه تا رفتی مغازه و برگشتی عاشق شدی ؟ گفتم : نه... عاشق نشدم فقط می خواستم بدونم . مامان لپم رو کشید ، صورتم رو ماچ کرد و گفت نه عزیزم نمی شه . آدم اگه واقعا" عشقش عشق باشه ، فقط یه بار تو عمرش می تونه عاشق بشه . از قدیم گفتن خدا یکی عشق یکی . حالا بگو ببینم شیطون ، چی شده که رفتی تو خط عشق و عاشقی ؟یه دفعه بابا که تازه اومده بود تو آشپزخونه از پشت سر گفت چی شده ، کی عاشق شده ؟ مامان جواب داد فعلا" که هیچکی ولی مثل اینکه قراره دخترت عاشق بشه چون بدجوری کنجکاو شده . گفتم بابا امروز عاشقیم فردا فارغ یعنی چی ؟ بابا خنده ای کرد و به مامان گفت نه بابا ... مثا اینکه راستی راستی خبراییه . بعد هم رو کرد طرف من و گفت دختر جون اونایی که امروز عاشق ان و فردا فارغ ، عشقشون عشق نیست ، هوسه . اونی که عشقش عشق باشه تا آخر عمر به پاش می شینه . خود من 10 سال عاشق مامانت بودم تا بالاخره راضی اش کردم . اگه مامانت 10 سال دیگه هم جوبم رو نمی داد  بازم منتظرش می موندم و با خنده ادامه داد مثل جوونهای حالا نبودیم که بگیم خدا یکی عشق یکی یکی . حالا بگو ببینم این حرفها رو کی بهت یاد داده ؟؟ گفتم هیچکی مش لطف الله گفته . مامان با تعجب گفت مش لطف الله ؟؟ خدا به دور نکنه اونم عاشق شده ، سر پیری و معرکه گیری ؟ و دو تایی با بابا گفتن خدا رحم کنه عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی زند ! من که نفهمیدم یعنی چی . فقط مطمئنم که تو از اونایی نیستی که امروز عاشق باشی و فردا فارغ . حتما" تو هم مثل بابا سالهای سال منتظر من می مونی اینو مطمئنم . اصلا" شاید این دختره زور زورکی اومده شده معلم تو . همه ش نقشه است می خواد تو رو عاشق خودش کنه . شایدم اصلا" بابات به زور آورده باشدش که یه وقت مرد غریبه نیاد تو خونه تون . هرچی که هست مواظب باش یه وقت عاشقش نشی ها ... اونوقت من خیلی غصه می خورم . تو که نمی خوای من غصه بخورم ؟ اصلا" سر کلاسش سرت رو بلند نکن . هرچی هم درس داد تو سر تو بنداز پایین و گوش بده . نبینم یه وقت این دختره کلاس فیزیک رو تبدیل به کلاس عشق بکنه ها ... خیلی مواظب باش ... باشه ؟؟؟


یکشنبه 11 تیر ماه سال 1385
یک دل تنها

دیگر این دل آن دلی نیست که در آرزوی یک یار با وفا باشد ، این دل از بی وفایی خود نیز بی وفا شده است.... دیگر این دل آن دلی نیست که در انتظار یک همزبان و همیار باشد ، این دل از تنهایی خرد خرد شده است.... دیگر این دل آن دلی نیست که کسی را دوست داشته باشد ، این دل از شکست و بی محبتی بی احساس شده است.... دیگر این دل آن دلی نیست که در تب و تاب یک لحظه عاشق شدن باشد ، بی قرار باشد ، چشم انتظار باشد ، این دل از انتظار خسته شده است.... دیگر این دل آن دل سرخ و با احساس نیست ، این دل احساساتش همه سوخته شده است.... دیگر این دل آن دل پر غرور نیست ، این دل غرورش شکسته شده است.... دیگر این دل هیچ همدل و عشقی را ندارد ، آری این دل اینک تنهای تنها شده است


یکشنبه 11 تیر ماه سال 1385
کجائی محبت؟
ستاره ای خاموشم ، مهتابی بی نورم ، عاشقم ولی یک عاشق تنهایم...
 
منم همان چشمه گل آلود ، غنچه خشکیده ، بهار برگ ریزان ، با دلی خسته و پریشان....
 
منم همان ساحل نا آرام ، بی قرار ، چشم انتظار ، انتظار موجی عاشق
 
 که به سوی من بیاید و یک ذره از خاک وجودم را با خود در دل دریا ببرد ....
 
من همان مرد تنهایم که در کوچه پس کوچه های زندگی
 
 فریاد میزنم که خدایا من تشنه محبتم!

کجاست محبت ؟ همانطور که کویر ، آرزوی قطره بارانی را دارد ،
 
 من نیز ماننده کویر آرزوی یک ذره محبت را دارم....
 
دلم از بی محبتی سوخته و شکسته است ، نیاز به یک ذره محبت دارد ،
 
اما کجاست همان یک ذره محبت ؟
 
ترانه ای بی صدایم ، شعری بی قافیه ، پرنده ای پر بسته ، همانی که در قفس نشسته!
 
خاموشم و سرد ، مثل پاییزم و پر از درد ....
 
آری من همان مرد تنهایم که در خیال خودم به عشق بودن
 
یاری به نام تنهایی در کنارم برای خالی شدن و شکسته شدن بغض
 
در گلویم فریاد میزنم کجایی محبت؟ کجایی که من آرزویت را دارم!

یکشنبه 11 تیر ماه سال 1385
اینک دیگر وقت آمدنت است.... بیا که دلم از انتظار و بی قراری خسته و خرد شده است
 و حتی یک لحظه نیز طاقت ندارد که در انتظارت بنشیند ......
 خیلی دلم برایت تنگ شده است عزیزم .... حالا دیگر وقت آمدنت است....
بیش از این مرا در انتظار نگذار که خیلی دلتنگ تو هستم ای بهترینم....
 وقت آمدنت است .... بیا که دلم برای صدای قدمهایت ،
راه رفتن در کنارت ، نگاه به چشمانت ، بوسه بر لبانت ،
 دست گذاشتن در دستانت تنگ شده است عزیزم.... بیا که بیش از این دیگر
 طاقت این انتظار تلخ را ندارم.... طاقت این را ندارم که در کنار جاده بنشینم
و به آن سوی جاده بنگرم تا تو بیایی ! وقت آمدنت است ، بیا که
 دیگر ستاره ای در آسمان نیست که نشمرده باشم ، گلی نیست
 که برایت نچیده باشم و حتی یک قطره اشک هم در چشمانم نیست که برایت نریخته باشم

یکشنبه 11 تیر ماه سال 1385
تا کی؟
تا کی عاشق باشم و از عشقم دور ؟ تا کی اسیر تنهایی هایم باشم و از یارم دور .....؟
تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت آن دستهای گرمت را بکشم...؟
 تا کی باید از خدای خویش التماس کنم تا تو را به من برساند ، نزدیک و نزدیک تر کند
 تا بتوانم تو را در آغوش بگیرم؟... تا کی باید صدای غم انگیز آواز مرغ عشق را بشنوم
 و دلم برایت تنگ شود؟ تا کی باید غروب پر درد عاشقی را ببینم و دلم بگیرد!

تا کی باید تنهایی به خورشیدی که آرام آرام به پشت کوه ها می رود را نگاه کنم و
 تا کی باید لحظه ها و ثانیه ها را یکی یکی بشمارم تا لحظه دیدار با تو فرا رسد؟ خسته ام !
 یک خسته دلشکسته عاشق بی سر پناه.... عاشقم ! یک عاشق دیوانه سر به هوا .....
تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم و با قلم و کاغذ درد دل کنم؟...
 تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم و پیش خود بگویم آری فردا وقت رسیدن است!

تا کی باید در سرزمین عشاق سر به زیر باشم و چشمهای خیسم را از دیگران پنهان کنم؟
 تا کی باید بگویم که عاشقم ، ولی یک عاشق تنها ، عاشقی که معشوقش در کنارش نیست!
تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه با آسمان بنالم و ببارم....
 و تا کی باید با دستهای خالی ، با آغوش سرد ، با دلی خالی از آرزو و امید ، با چشمانی
 خیس و شاکی زندگی کنم؟ آری تا کی باید تنها صدای مهربان تو را بشنوم
 ولی در کنار تو نباشم عزیزم! تاکی؟

یکشنبه 11 تیر ماه سال 1385

دوباره دل هوای با تو بودن کرده.... نگو این دل دوری عشقت و باور کرده... دل من خسته از این دست به دعاها بردن همه آرزوهام با رفتن تو مردن.... حالا من یه آرزو دارم تو سینه... که دوباره چشم من تو رو ببینه... حالا من یه آرزو دارم تو سینه... که دوباره چشم من تو رو ببینه... واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا می دم... آخه تو رنگ چشات هیبت دنیا رو دیدم... توی هفتا آسمون تو تک ستاره منی.... بخدا...ناز دو چشمات و به دنیا نمی دم.... حالا من یه آرزو دارم تو سینه... که دوباره چشم من تو رو ببینه...


یکشنبه 11 تیر ماه سال 1385

صدا کن مرا صدای تو خوب است صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید کسی نیست، بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم بیا زودتر چیزها را ببینیم ببین عقربک های قواره در صفحه ساعت حوض زمان را به گردی بدل می کنند بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام بیا ذوب کن در کف دست من، جرم نورانی عشق را. مرا گرم کن . . . و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشتهای تو، بیدار خواهم شد


یکشنبه 11 تیر ماه سال 1385

آرزو می کنم ذورقی باشم برای تو تا آنجا برمت که می خواهی ذورقی توانا به تحمل باری که بر دوش داری ذورقی که هیچگاه واژگون نشود هر اندازه که نا آرام باشی یا دریای زندگیت متلاطم باشد دریایی که در آن می رانیم ... آرزو می کنم ای کاش برای تو آفتاب باشم تا دستهایت را گرم کند اشکهایت را بخشکاند خنده را به لبانت باز آرد پرتو خورشیدی که اعماق تاریک وجودت را روشن کند روزت را غرق نور کند و یخ پیرامونت را آب کند


یکشنبه 11 تیر ماه سال 1385

وقتی دستات تو دستمه.... یه بوسه از تو بسمه... بلا نبینه چشماتون... چشات تموم هستمه... مردم هرچی می خوان بگن... من عاشقتم...دوست دارمت... میون خونه دلم...فقط تو رو می ذارمت


یکشنبه 11 تیر ماه سال 1385

دست قشنگ مهربانت را عصایی کن که برخیزم
و شورانگیز وشاد آلود به دامان شقایقها بیاویزم

بدزدم تیشه فرهاد عاشق را و بی پروا چنان رعدی

بنای سنگی غم را فرو ریزم بسازم کلبه عشقی

بسازم کلبه عشقی میان باغ فرداها

و حافظ وار بر بام فلک طرحی دگر از عشق اندازم و نقش دیگری ریزم

بیا وا کن لبانم را به تکرار سرود عشق

که من آن مرغ غمگین شب آویزم

کاش قلبم درد پنهانی نداشت

چهره ام هرگز پریشانی نداشت

برگهای آخر تقویم عشق

حرفی از یک روز بارانی نداشت

کاش می شد راه سخت عشق را

بی خطر پیمودو قربانی نداشت

همه رفتند کسی دور و برم نیست

چنین بی کس شدن در باورم نیست


جمعه 9 تیر ماه سال 1385

سه شنبه 6 تیر ماه سال 1385

سه شنبه 6 تیر ماه سال 1385
انلود مصاحبه جدید با شادمهر عقیلی

سه شنبه 6 تیر ماه سال 1385

می میرم برات


دوشنبه 5 تیر ماه سال 1385

دوشنبه 5 تیر ماه سال 1385

 


دوشنبه 5 تیر ماه سال 1385


دوشنبه 5 تیر ماه سال 1385
...................عشق......................

... عشق یعنی

درک یکدیگر

شنیدن حرف یکدیگر

پشتیبانی از یکدیگر

و شاد بودن در کنار یکدیگر است

... عشق یعنی

دوری جستن از آزردن دیگری

دوری جستن از شکل دلخواه خود دادن به او

دوری جستن از تسلط بر او

و دوری جستن از فریب دادن اوست

... عشق یعنی

بهترین احساس

اشتیاقی عالمگیر

نیرویی بس عظیم

شوری شگفت انگیز است

I LOVE  YOU

I LOVE  YOU

I LOVE  YOU


دوشنبه 5 تیر ماه سال 1385

کاش مـی شـد در کنـارت عاشـق و دیوانـه بـودن

 
بـا دل مســت و خرابـت همدل وهـم خانـه بـودن
کاش مـی شـد در خیالـم خـواب ورویـای تودیـدن

 

در دل شـب مسـت بــودن چشـم زیبـای تـو دیـدن
کاش مـی شـد از نگاهـت پل بـه دنیـای دلـت زد

 
مست چشمـان تـو بـود و بوسـه نـا غافلــت زد


دوشنبه 5 تیر ماه سال 1385

نمی گویم زندگی کارساده ایی است . نمی گویم همیشه خوشاینداست . اماباتمام مشکلاتی که برایمان پیش می آید.زندگی .... ازماانسانی بهترونیرومندترمیسازد. به یادداشته باش: درزمان آزردگی .رنج راازخود دورکن . درزمان خشم .خود را رهاساز. در ناکامی .برخودچیره شو. تامی توانی یارخودباش . می توانی بهترین دوست خودباشی . اما به هنگام آشفتگی مرا خبرکن . می کوشم بدانم چه وقت باید درکنارت باشم . اماگاهی ممکن نیست .پس توخبرم کن . عشق تنها هدیه ایی است که می توانم به توبدهم . وایثاریکی ازبزرگترین لذتهایی است که به ما ارزانی شده . من اینجایم هرزمان وهمیشه . تاهرآنچه دارم به توهدیه دهم


دوشنبه 5 تیر ماه سال 1385

تو کدوم کوهی که خورشید.. از تو دست تو میتابه

چشمه چشمه ابر ایثار.. روی سینه تو خوابه

تو کدوم خلیج سبزی .. که عمیق اما ذلاله

مثل آیینه پاک و روشن ... مهربون مثل خیاله

کاش از اول میدونستم.. که تو دستای نجیبت

مرحمی داری برای زخم این همیشه خسته

کاش از اول میدونستم.. که تو صندوقچه قلبت

کلیدی داری برای... درای همیشه بسته

تو به قصه ها شبیهی... ساده اما حیرت آور

شوق تکرار تو دارم. وقتی میرسم به آخر

تو پلی پل رسیدن... روی گردابه تردید

منو رد میکنی از رود... منو میبری به خورشید

کاش از اول میدونستم.. که تو دستای نجیبت

مرحمی داری برای زخم این همیشه خسته

کاش از اول میدونستم.. که تو صندوقچه قلبت

کلیدی داری برای... درای همیشه بسته

اگه کسی دیونه ات بود عاشقش باش

اگه عاشقته دوسش داشته باش

اگه دوستت داشته باشه بهش علاقه نشون بده

اگه بهت علاقه نشون داد ، فقط بهش یه لبخند بزن

اینطوری وقتی همیشه ازش یه پله عقب تر باشی

اگه یه وقتی خسته شد و یه پله ازت عقب موند تازه میشید مثل هم


دوشنبه 5 تیر ماه سال 1385
..............زندگی............

زندگی زیباست نه در رویا ...... بوسه زیباست نه برای هوس ....... پرنده زیباست نه برای قفس ....... دوست داشتن زیباست نه برای لمس کردن برای حس کردن

زندگی زیباست نه در رویا ...... بوسه زیباست نه برای هوس ....... پرنده زیباست نه برای قفس ....... دوست داشتن زیباست نه برای لمس کردن برای حس کردن


دوشنبه 5 تیر ماه سال 1385

گاه ارزو می کنم ، می توانستی چند صباحی چون من باشی ...

بیندیشی آن چیز که من می اندیشم ؛

ببینی آن چه من می بینم ؛

احساس کنی آن گونه که من احساس می کنم ؛

دریابی آشفتگی ، ترس ، تحسین و دوستی را که نسبت به تو احساس می کنم ، همه را یکباره و با هم


دوشنبه 5 تیر ماه سال 1385
 بیا تا ابد در هرقدم از این سفر یکدیگر را عاشقانه در آغوش گیریم

بگذار ستاره ی گم گشته ی آسمانت

فریاد کند تو را

تا در این ازدحام بی رحمانه

شتصویر تو نمایان شود
.

بگذار بشکند تصویر شیشه ایی فاصله ها


بگذار غرور سنگی فرو ریزد

تا آزاد شویم از ناگفته ها
.

.......

به من چیزی بگو


زیرا

هر کلمه در انتظار توست

برای تفهیم شدن
.

بگذار روح تازه ی تو


برای هر فصل جوانه های عاشقانه زند

تا تکرار شود حضور دوباره ی توبرای پروانه ها
.

.......

ببین که دردی در ما بیداد می کند


پس بیا و بگذار

دردها در شمارش لحظه ها هدر شوند

و خاطرات خاکستری به خواب ابدی روند

زیرا


خورشید ما در انتظار طلوعی بی تابی می کند


و چه باک از این همه تردید

که غروب چه وقت خواهد رسید

بگذار معجزه ی تو

قانون تلخ حقیقت را بشکند


یکشنبه 4 تیر ماه سال 1385


یکشنبه 4 تیر ماه سال 1385
عشق و مجنون

یکشنبه 4 تیر ماه سال 1385
  و اما عشق .........    که پشت دستمو داغ میکنم که تا زنده ام عاشق هیچکی نشم عاشق هرکی بشم خیالی نیست لااقل عاشق تو یکی نشم     

یکشنبه 4 تیر ماه سال 1385
                                                        تولد RD

یه روز یه پیکانه پشت چراغ قرمز چشمش می افته به یه جی ال ایکس و خلاصه یه دل نه صد دل عاشقش میشه.

جرینگی میره پیشه ننه ه و میگه که باید واسش برن خواستگاری.اما ننه می گه:

ننه جون،بنزین اندازه ی باکت بردار...اونا تیپشون به ما نمی خوره ننه..اینهمه دختر دوروبرمون ریخته..کافیه فقط لاستیک روشون بزاری تا خودم واست ردیفش کنم.

پیکانه که تونسته بود شماره ی تلفن خونه اون دختره جی ال ایکس رو پیدا کنه میره و تماس میگیره:

دیوونتم بامرام..خاطرت رو خیلی می خوام...لاستیک طلا..کاربراتتو بخورم...اون چراغات منو کشته....زن من میشی؟

بوق بوق...(رضایت دختر)

حالا که طرفین توافق کرده بودند خانواده ی دختر شروع کردند به مخالفت:

مادر دختر:این همه تو فامیل پسره 206 ریخته...پسره پرشیا ریخته...اونوقت تو داری با یه پیکان مدل 45 ازدواج می کنی؟

پدر دختر:ای خاک تو اون سقفت کنن...اینهمه بیا بچه بزرگ کن...اونوقت یه پیکان بتونه ایی بیاد دخترتو ببره...حیف اون بنزینی که خوردی.

اما کار از این حرفا گذشته بود....اونقدر دو طرف لاستیک فشاری کردن که کار به خواستگاری کشید.

خب شغل آقازاده چیه؟

تو کار عمل کردنه...اهل عمله.

چی؟یعنی آقازاده معتادند؟

ا...نه خیر قربانت گردم...بنده زاده تو کار مسافر کشی هستند..مسافر کشه.

بحث سر مهریه:

اوا..خاک عالم...مگه دخترمو از پشت گاراژ پیدا کردم که 15 تا لاستیک مهرش کنم؟نخیر خانم جان...به نیت سال تولدش باید 1379 لاستیک طلا مهرش باشه.

واه واه واه...شما اومدین دختر شوهر بدین یا تجارت لاستیک کنین؟یه دختر جی ال ایکس داری خانوم...اگه دخترت بنز بود چیکار می کردی؟

و بالاخره به هر قیمتی بود کار به عروسی کشید

آیا بنده وکیلم که خانومه جی ال ایکس را به مهر 1379 لاستیک طلا و 2000 بطری روغن ترمز به عقد آقای پیکان در آورم؟

عروس رفته میل لنگ بچینه..........

داماد روغن بزار دهان عروس دیگه......

یه مشت پیکان جوات که از فامیل های داماد بودند گرفتار رقص و آواز بودند:

این گاراژو اون گاراژ میریزن پیچ و آچار به سر عروس و دوماد بادا بادا مبارک بادا...

و فامیل های عروس که همه 206 و پرشیا و اینا بودند تویه قسمت دییگه گروه ارکست دعوت کرده بودند:

Let's talk about love, love, love, love
That's all I'm dreaming of
Let's talk about love
It's up to you
To make your dreams come true

الفرض بعد از نه ماه و نه روز و نه ساعت یه پسر کاکل زری به دنیا آوردند.

من میگم چطوره برگرفته از این شعر:ای یار دیروز نبود و نبود فردایی.........

....اسم بچه مان را بگذاریم آردی؟

      عروسی پیکان و پژو GLX


جمعه 2 تیر ماه سال 1385
نرو

 

وقتی که گفتم نرو گریه امونم نداد

                       وقتی می خواستم بگم می خوام بمونم باهات

به جاده دل سپردم غمارو بی تو بردم

                       منو نبر از یادت منی که بی تو مردم

این خانم سالهاست که اومده سره قرار با BF


پنجشنبه 1 تیر ماه سال 1385

پنجشنبه 1 تیر ماه سال 1385

پنجشنبه 1 تیر ماه سال 1385


پنجشنبه 1 تیر ماه سال 1385
چشم هایم

گفتی چشمها را باید شست!

شستم...

گفتی جور دیگر باید دید!

دیدم...

گفتی زبر باران باید رفت!

رفتم...

ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت :

دیوانه باران


چهارشنبه 31 خرداد ماه سال 1385
سخن عشق

به نام خدایی که در این نزدیکی است

لبهات که شروع به حرکت میکنن همه حرفهاتو روی هوا میدزدم که مبادا تمام اتاق عطر کلماتتو بگیره و کسی بفهمه که کنارم بودی !!!

نه اینکه بترسم از سرزنش دیگران نه!! میترسم همین دلخوشی یاد و خاطرت رو هم چشم بزنن و تنها تر بشم..

از اینکه بشنوم یه گوشه ای یه کناری از دیوونگیهام میگن بهم نمیریزم اما نیاد اون روزی که بگن داره با خیالش زندگی میکنه ...آخه مگه تو خیالی!تو که واقعی تر از خاطرات لای ورقهای دفترمی !!!

صدامو که داری !؟

آره اما کو گوش شنوا ...الو!باز خطها بهم خورد ..درسته دلم تنگ میشه واسه صدات اما چه عیبی داره بذار یکمی هم غم و غصه دیگرانو بشنویم!

حواست با منه یا باز رفتی سراغ گلدون پژمردم!!!

امروز عجیب دلم گرفته اونقدر که قلبم داره جورشو میکشه .زود خسته میشم زود میشکنم زود میخندم زود.....

آخه من که اینجوری نبودم!!!

توروبه خدا فقط چند لحظه بشین و این طرف و اون طرف پرسه نزن!بخدا زیاد حرف نمیزنم فقط همونقدر که یه دل سیر نگات که نه حست کنم به خاطرم بیارمت درست مثل واقعیت!!!

نیمدونم کی هستی!اما مهم اینه که هستی حالا یه جایی یا دور یا نزدیک من چه فرقی میکنه ..مهم اینه که مال منی !!میشنوی مال من!!!

دیروز که باهات حرف میزدمو یادت هست!؟

دیروز ساعت چندشو یادم نیست فقط میدونم ساعت بازی دختر همسایه با توپش بود ..زیر درخت گیلاس نشسته بودیم و گل میگفتیم و شاید گل میشنیدیم...یادت اومد؟!!

وقتی برگشتم تو خونه صدای دخترک میومد.میگفت: "مامان این کی حالش خوب میشه!؟"مادرش گفت: "نمیدونم.بیچاره مادرش!!"

نکنه منظورشون من بودم !! تو که همیشه میگفتی من سالمم و هیچوقت لازم نیست برم دکتر یادته!؟؟

دیگه خسته شدم ..نه از تو!!به دل نگیریا!!از خودم از همه ..حتی از دختر همسایه که به موقع و سر ساعت میاد توپ بازی و نصف وقتش میره به اینکه بشینه و کارای منو تماشا کنه...

کاش ...نه قرار بود آرزوها رو بذاریم کنار آرزو وقتی خوبه که برآورده بشه.نه این که فقط بشه یه حسرت و گیر کنه تو گلوت و حس کنی داری خفه میشی و اونوقت بشه بغض و دلت بگیره و بعد هم صورتت خیس بشه که همه بگن آخی !چی شده؟!بمیرم.....

 

قامت کوچک مردانه‌ات را که نا خودآگاه هر روزمیهمان می‌شود به خانه شلوغ چشمهایم، چنان با شوق می‌نگرم که اشک هم تاب ایستادن پشت دربهای خسته پلکهایم را ندارد و  میدود میان تمام لحظاتی که من و تو هستیم. همین...........

 

خبری نیست  جز تکرار اندوهگین  شکستن  غرور قطره هایی که

                                                                        از عرش بر فرش میافتند....

 

من نغمه ام ، آن نغمه ی شیدای تو
من خنده ام ، آن خنده ی لبهای تو    
من گریه ام ، آن گریه چشمهای تو      
من حسرتم ، آن حسرت فردای تو
من همونم تموم هستیه تو
 
ای دوست به دوستی قرینم تو را
هر جا که قدم نهی زمینم تو را 
در مذهب عشق روا کی باشد  
عالم تو بینم و نبینم تو را
 
خداوند وقتی بندگانش را می آفرید
....با پری از مرغ پر طلا
....با قلم نوک طلا
بروی پیشانیشان نوشت قصه ی خوب سرنوشت
اما نوبت به ما که رسید
....مرغ پر طلا پرید
....قلم نوک طلا شکست
و خداوند پری از مرغ غم گرفت و بروی پیشانیم نوشت قصه ی تلخ سرنوشت
 
                    سر نوشت را نتوان از سرنوشت     
 

زندگی دریا نیست ، اما زیباست . در میان من و تو فاصله ای است

گاه می اندیشم که آیا تو می توانی با لبخندی یا گوشه ی چشمی این فاصله را برداری ؟
آیا دستهای تو توانایی آنرا دارد که مرا زندگی بخشد ؟
.... آه
می بینم که تو هم به اندازه ی من خوشبختی و من به اندازه ی زیابیی تو
.... غمگین
من چه دارم که در خور تو ؟!... هیچ             من چه دارم که سزاوار تو ؟!... هیچ
                 تو چه داری ؟!... همه چیز
 
در جنگل کوچک قلبم به دنبال کلمه ی زیبایی می گشتم که با آن
محبتم را آغاز کنم.
 هیچ کلمه ای زیباتر از سلام نیافتم .
سلام بر تو که قلبم را در زندان نگاهت اسیر کردهای و ندای عشق را
در سرار وجودم سر دادی و صحرای وجودم را با گلهای
 محبت و دوستی نوین کردی.
 
آنگاه که با آسمان ابری دلت برق امید شدی بر شام بی رنگی
آنگاه که با ساز شکسته ی  تنت شور آواز شدی بر دل تنگی 
آن زمان که سوخته جان خنکهای مرحمی شدی برزخم دلی 
آن زمان که اشک باران گلخنده شوقی شدی بر چشم تری  
      به یقین قهرمان قله ی عشقی در روزهای زندگی     
 

۱.اگر اولش به فکر اخرش نباشی اخرش به فکر اولش میوفتی

 ۲.لذتی که در فراق هست در وصال نیست چون در فراق شوق وصال هست و در وصال بیم فراق

۳.اغاز کسی باش که پایان تو باشد

 

اگه کسیو دوست داشته باشی

 نمیتونی تو چشاش زل بزنی . نمیتونی دوریشو تحمل کنی

نمیتونی بهش بگی چقدر میخوایش . نمیتونی بهش بگی چقدر بهش نیاز داری

 

واسه ی همین عاشقا دیوونه میشن

 

من می‌خوام از تو بخونم ، از تو که خیلی عزیزی

مواظب باش که یه وقتی ، از چشات اشکی نریزی

نمی‌خوام تو فکر شعر و ، فکر قافیه‌اش بمونم

می‌خوام از عمق وجودم ، هرچی دوس دارم بخونم

آخه چند وقته که حرفام ، تو دلم بدجوری مونده

حتی حرف اولش رو ، جز خودم هیشکی نخونده

آخه من با کی می‌تونم ، که بگم چه حالی دارم؟

وقتی هیچ فرقی نداره ،‌ که دوسِش دارم ، ندارم؟

 اگه دستام از تو دوره ، عوضش چشام به راته

حالا که چشام به راته ، یعنی که دلم باهاته

وقتی که دلم باهاته ، یعنی من همّه چی دارم

 یعنی هیچ چیزی نمی‌خوام ، دیگه هیچّی کم ندارم

حالا تو دنیای عشقی ، تویی که پیشِت اسیرم

تویی که برات می‌مونم ، توی که برات می‌میرم

همیشه برات می‌مونم ، همیشه برات می‌میرم

 

در فرهنگ عرفانی میان عاشق و معشوق هیچ حجابی وجود ندارد.  انچه که فاصله بین این ها عشق است و ان جا است که عشق معنا پیدا می کند.

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نست

تو خود حجاب  خودی حافظ از میان برخیز

چو لاله در قدحم ریز ساقیا می و مشک

که نقش خال نگارم نمی رود ز ضمیر

خال در ادب فارسی معمولا سیاه است. همه رنگها در سیاهی فانی اند. در رنگ شناسی بالاتر از سیاهی رنگی نداریم. زمانی که رنگها سیر می شوند تیره می شوند. که این همان معنای وصل است.

آن هنگام که نگاه او به معشوق می افتد انچه که از ان به وجود می آید این همه طرح و رنگ می باشد که همه به یک رنگ بر می گردند و ان سیاهی است. کعبه نیز چون خال است. و ان همان نقطه فانی شدن است. همه به دور ان خال حلقه می زنند از بالا که نگاه می کنی:

نقطه عشق نمودن به تو هان سهو مکن

ورنه تا بنگری از دایره بیرون باشی

دایره همان دایره عشق می باشد. انچه که در اینجا عینیت پیدا میکند حلقه ای است که به دور این نگین بسته شده است و این حلقه همان حلقه عشق است.

مقیم حلقه ذکر است دل بدان امید

که حلقه ای ز سر زلف یار بگشاید

 

این حلقه شاید همان حلقه ذکر یا حلقه وصل و یا حلقه عشق باشد.


چهارشنبه 31 خرداد ماه سال 1385
سختی عشق

ای رهگذر
با نگاه بی انتهایت
به عمق تک تک حروف و
واژه هایم بنگر و

آرام آرام
مرا همراه با این صفحه ورق بزن...
و بعد به رسم روزگار مراو

عمق نو شته هایم را
به دست فراموشی بسپار
...
...
آواره سر گردان...

عاشق نشوید اگر توانید
تا در غم عاشقی نمانید
سخت است تحمل غم عشق
والله ضعیف و ناتوانید


چهارشنبه 31 خرداد ماه سال 1385
گل سرخ

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ . کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم


سه شنبه 30 خرداد ماه سال 1385
طنز

بس کرم مالیده روی صورت و تا زیر پا
یا عمل کرده دماغ و برده از رو، انحنا!
می‌رود یک پشّه اسکی بر مچ و بر سینه‌ها
!
فاش گشته ابتدای پیکرش تا انتها
!
خسته شد روح از گناه جسم این معشوقه‌جات

شد پریشان عشق عاشق از همین معشوقه‌جات

این طرف را هم بگویم: بیدلی افراشتند
تخم طعنِ خواری و بی‌مایگی هم کاشتند
عشق را کالای بازاری و سود انگاشتند
شرم از لیلی و مجنون، کاشکی می‌داشتند
وای بر سود و تجارت، وای از این معشوقه‌جات
وای از این معشوقه‌جات و آی از این معشوقه‌جات

دین و دل رفته‌ست و مست شهوت پستی شدند
دختری دیدند و خاطرخواه دربستی شدند
قطره‌ای وهم‌آب نوشیدند و بدمستی شدند
«
باید»ی بودند و اینجا مردة «است»ی شدند
وانگهی هر عاقلی انگار از این معشوقه‌جات
یا فراری شد، و یا بیزار از این معشوقه‌جات

هرکسی اینجا شده با هرکسی انگار دوست
ظاهرش باشد وفا، اما جفا پایان اوست
بس که غالب گشته شهوت، بر تمامِ جسم دوست
داغ گشته دست و پا تا صورت و تا زیرِ پوست
می‌خورد حالم به هم از رویتان، معشوقه‌جات!
رو بگردانیم ما از سویتان، معشوقه‌جات


کاش این درد ده و صدساله‌مان درمان شود
قصة لیلی شنیده‌ی؟ کاشکی این آن شود
کاش روزی باز وصف عاشقی آن‌سان شود
رونق معشوقه‌جات افتد، عیان پنهان شود
می‌خورد حالم به هم از این همه معشوقه‌جات
کاشکی ماند «من و تو» زین همه معشوقه‌جاتیکشب از دیوانگی ایمان خود بر باد دادم
از در مسجد، چو کفرم فاش شد، بیرون فتادم
سر به دی دادم، و آنگه سردی‌اش احساس کردم
چون به جان هر آن رسیدم، جان برِ جانان نهادم
عقل را بر زیر پای دل نهادم، دل گشادم
دل به یاری، کز جمالش روسری بگشاد، دادم
دختری در آن‌سوی خانه، کنار کوچه دیدم
دین و ایمان را به جای آنچه دلبر داد دادم
نه که عمری معصیت با دیدنش تکرار گویم
معصیت را بخش کردم، میم و عین و صاد دادم!
جرعه‌ای نوشیده بودم، دست بر زلفش نهادم

حالت و آیین مستی را به ساقی یاد دادم
او به من یک بوسه داد و من به او یک راز گفتم
من هرآنچه داشتم یا هرچه یادم داد، دادم
ساعتی بگذشت و عمری رفت و یارم در برم بود
تا که زد خورشید و خواب از سر پرید و . . . داد دارادم


سه شنبه 30 خرداد ماه سال 1385
لیلی و مجنون

یک شبی در خواب دیدم لیلی و مجنونِ او
شرم مجنون بود مشهود از دل پرخون او
سال و قرن عاشقی قربانیِ اکنون او
اشک لیلی نیز ریزان از رخ گلگون او
این همه شرم و دل خون از بر معشوقه‌جات
بس ملامت‌ها کشیدم، بر سر معشوقه‌جات

یک زمانی روی زیبا در جهان کمیاب بود
یکه زیبایی اگر می‌شود عیان، در خواب بود
لیک آن را هم جهانی در تب و در تاب بود
وصلتش اما سراب و نقشِ روی آب بود
وانگهی امروز، هرسو بنگری معشوقه‌جات
هر خیابان، هر بیابان، هروَری معشوقه‌جات!

هر طرف رو می‌کنی در پیش رویت دختری

دختری، سنگین‌سری، لال و شل و کور و کری
آنچنانت عشوه می‌آید که انگاری خری
یا که پندارد تو نازش می‌کشی و می‌خری
این چه رسم و عادت و کاریست از معشوقه‌جات؟
این چه وصف روح‌آزاریست از معشوقه‌جات؟

این طرف، چشمانِ سبز و آن طرف، دستان باز
این طرف فَک در فرود و آن طرف مو در فراز
هر طرف هم اودکلن مالیده، بویش مست‌ساز
کرده بند و چاک پیراهن به غایت بازِ باز
شکوه تا بالا رود از غیرت معشوقه‌جات


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید

شناسنامه کامل من...
تیر 1385
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 2978